|
شاهزاده تاريكي ها |
|
خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نويسندگان وبلاگ
شاهزاده تاریکی ها سلطان شب
آرشيو وبلاگ
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
آمار وبلاگ
خروجي وبلاگ
لوگوي دوستان
حرف آخر
سلام دوستان امیدوارم چیزی جز خوبی توی زندگیتون نبینید چند سال من نوشتم
حرف دلم رو خیلی هااومدن دیدن و یاد خودشون و خاطراتشون افتادن میخواستم
بگم دیگه با توجه به اتفاقی که واسه دل من افتاد باید بگم حرف دلی وجود نداره و
دل من برای همیشه توی کما و دیگه حرفی نداره جز مرور خاطراتش که اونم
توی خودش اتفاق می افته و چیزی بروز نمیده اگر بخوام معذرت بخوام نمیدونم
چند نفر رو آزردم ولی از همه شما معذرت میخوام امیدوارم همه به عشقتون
برسید برای عشق منم دعا کنید که همه بیشتر از من دوستش داشته باشن
در پناه حق
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩۱/٢/۸ - شاهزاده تاریکی ها سلطان شبلاک پشت
لاک پشت که بارَش سنگین بود...
پشتش سنگین بود و جادههای دنیا طولانی ...
اندوهگین بود که هیچگاه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت.
آهسته آهسته میخزید، دشوار و کُند؛ و دورها همیـــــــــــــــــشه دور بود.
و تقدیرش را به تلخی بر دوش میکشید.
پرندهای در آسمان بال گشــــــــــــــــــود ... سبکبـــــــــــــــــار؛
با خود زمزمه کرد: این عدل نیست، عدالت نیست.
من هیچگاه نمیرسم. هیچگاه. و در لاک سنگی خود خزید ...
دستهای خدا از زمین بلند کرد حجم سنگینش را.
زمین را نشانش داد ... زمین که دیوانه وار گِرد بود.
و گفت: نگاه کن، ابتدا و انتهایی ندارد. هیچ کس نمیرسد.
چون رسیدنی در کار نیست. فقط رفتن است. حتی اگر اندکی.
و هر بار که میروی، رسیدهای.
و باور کن آنچه بر دوش توست، تنها لاکی سنگی نیست،
تو پارهای از هستی را بر دوش میکشی؛ پارهای از مرا.
خدا سنگپشت را بر زمین گذاشت.
اما دیگر نه بارش چنان سنگین بود و نه راهها چنان دور.
به راه افتاد و زمزمه کرد: رفتن، حتی اگر اندکی؛
و پارهای از «او» را بر دوش کشید؛ اما اینبار با عشــــــــــــــــــــق ...
امروز تولدم هست و نمیدونم چی بگم ولی یه افسردگی خاصی داره تولد وقتی سنت میره
بالا ولی از یه هفته پیش وقتی 7شاخه گل بهم داد هر شب یکی برداشتم و شب هستم که
دیشب بود تولد رو تبریک گفت خیلی لذت داشت
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩۱/٢/۱ - شاهزاده تاریکی ها سلطان شبکی خواهم مرد
هفته دیگر که بیاید......
نمیدانم چندساله میشوم
اما صدای غریبی
مرتب میگویَدَم:
- پس تو کی خواهی مُرد!؟
فقیرم
این روزها خیلی فقیر شده ام / حتی حوصله ام ندارم
پيام هاي ديگران () link ۱۳٩۱/۱/٢٤ - شاهزاده تاریکی ها سلطان شبسرت رو بالا بگیر
یادت باشد دلت که شکست، سرت را بگیری بالا. تلافی نکن، فریاد نزن، شرمگین
نباش. حواست باشد ؛
دل شکسته، گوشههایش تیز است مباد مباد که دل و دست آدمی را که روزی
دلدارت بود زخمی کنی به کین، مباد مباد که فراموش کنی روزی شادیش،
آرزویت بود... صبور باش و ساکت.
بغضت را پنهان کن، رنجت را پنهانتر. بازی دل اشکنک دارد، بازنده فقط کسی
است که بازی نکند.
طاقت بیاور و سرت را بگیر بالا...با تمام عشقم و علاقه ام دوستت دارم با اینکه
بعد از خواندن این متن هم میگی با تو نیستم همونطوری که در کنار خودم گفتی
وقتی مطالب وبلاگ رو میخونم حس میکنم با من نیستم به چه زبانی بگویم با تو
هستم با خوده خودت دوست دارم
امشب ...
امشب با تمام ِدلتنگیاَم
خیالَت را به آغوش کشیدم
خیسِ بارانَم ؛
پر از حسِ تو !
پيام هاي ديگران ()
link
۱۳٩۱/۱/٢٤ - شاهزاده تاریکی ها سلطان شب
بزن باران
سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی
شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی
آه باران من سراپای وجودم آتش است…
پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی…..
تقسیم تنهایی
خدایا!
بیا یک بارِ دیگر
تقسیم کُن « تنهایی » را
به نامِ توست
ولی به کامِ من....!!
معنی دلتنگی
می دونی دلتنگی یعنی چی؟
دلتنگی یعنی اینکه:بشینی به خاطراتت باهاش فک کنی ...
اونوقت یه لبخند بیاد رو لبت ولی چند لحظه بعد شوری اشکهای لعنتی
پيام هاي ديگران ()
link
۱۳٩۱/۱/٤ - شاهزاده تاریکی ها سلطان شب
وزن تنهایی
من بودم
تو
و یک عالمه حرف..
و ترازویی که سهم تو را
از شعرهایم نشان می داد..
کاش بودی و
می فهمیدی
وقت دلتنگی
یک آه
چقدر وزن دارد..


